تقدیم به این روزهای خون و سرب
عاشقان ، سرشکسته گذشتند
شرمسار ِ ترانه های ِ بی هنگام ِ خویش
و کوچه ها ، بی زمزمه ماند و صدای پا.
سربازان شکسته گذشتند
خسته ، بر اسبان تشریح
و لَته های بیرنگ ِ غروری نگون سار
بر نیزه هایشان.
تو را چه سود
فخر به فلک برفروختن
هنگامیکه هر غبار ِ راه ِ لعنت شده ، نفرینت میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای؟
آنجا که قدم برنهاده باشی
گیاه از رُستن تن میزند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز باور نداشتی.
فغان ! که سرگذشت ما
سرود ِ بی اعتقاد ِ سربازان ِ تو بود
که از فتح ِ قلعه ِ روسپیان
بازمی آمدند.
باش تا نفرین ِ دوزخ از تو چه سازد
که مادران ِ سیاه پوش
- داغ داران ِ زیباترین فرزندان ِ آفتاب و باد -
هنوز از سجاده ها
سربرنگرفته اند.

و اما چند شعر از خودم
.
.
.
.
علی القاعده
هیچ کس نمی گوید: سلام!
هیچ کس نمی گوید: کجایی؟ با که هستی؟ چه می کنی؟
و من آنقدر خورده ام بغض هایم را
حرفهایم را
خودم را
که هر کدام از انگشتهایم
می توانند فتیله های بمبی انتحاری باشند
می توانم شمعدانی باشم
با ده شعله
ایستاده بر دریاچه ی بنزین
صد شعله
هزار شعله
هزار هزار شعله
من درختی پوسیده ام
در انتظار تعارف یک سیگار
درختی تروریست
که یک روز
به شکل کبریت
به جنگل باز خواهد گشت...
------------------------------
موعود
گاه
در شهری غیر منتظره
وسط خیابانی ناگهان
کسی را می بینی
که دست انداخته در تنهایی
تا تو را از آن در بیاورد
گاه
با دست و بالی تنگ
در جیب شلواری فراموش
چند اسکناس پیدا می کنی
گاهی هم
ایستاده ای بر چارپایه
که یک نفر این شعر را برای تو می خواند
.
.
همیشه منتظر باش!
شاید آنکه چاقو به دست دارد
برای گردنت نیامده
آمده
طناب را پاره کند...
----------------------------------
درختی بر شانه ی کارگران نجاری
دستهایی درآمده از پنجره ها
مارش بی رمق گروه استقبال
و تو
سربازی که پیاده می شود از قطار
سوار بر کتف های دو سرباز دیگر
پیاده می شوی
تا زنی که روزها
چشمهایش را
در دستهایش ریخته
بدود
و چشم بگذارد بر سینه ی تو
پسرت
قایم شود پشت پاهای مادرش
و با ترس نگاه کند
به پاهای هرس شده ات
بخند
و با انگشتهای پیروزی
راه بیفت روی تنش
بخند
و بگو: "با باد رفته اند و بر می گردند"
--------------------------
۲ شعر کوتاه برای خواهر کوچکم آنیشا:
۱
تا دیر نشده
صورتت را ببُر از آینه
و پنهان کن
بر دیواری امن...
بترس از مبادایی
که تمام آینه ها
شکسته
رویت را زمین بیندازند...
۲
از پیراهن خیست پیداست
دوباره رفته ای بر پشت بام
و گیسوان ابر را گشوده ای
از آغوش کوچکی
که حتما به جای چتر
باز کرده ای
و چرخیده ای در باران
.
.
.
می خندی و نمی دانی
یک روز زبان آسمان را فراموش خواهی کرد
و در بارانی دور
عاشق کسی خواهی شد
که اولین چتر را بر سرت خواهد گرفت...
خبر "تا اطلاع ثانوی" را هم یکی از دوستان -بنا به درخواست بنده- گذاشت در این وبلاگ.
امیدوارم رفع نگرانی شده باشد.
(هر چند اتفاق نگران کننده ای نیفتاده است!)
بامداد 15 آبان 1388
ساعت 01:40
علی اسداللهی
.
.
.
.
.
.
از سپیدی کاغذ نترس
از خیابانهای برهوت
با خون سبز من
جنگلهای زیادی می شود کشید
انگشتهایم را بردار
و بتراش مدادت را
