این بار کمی مقدمه دارد این پست.
۸۷...هشتاد و هفت سال خاطره های کم و بیش. سال محرومیتم از تحصیل.سال فعالیت دانشجویی.سال آتش سوزی خوابگاه دختران علم و صنعت.سال تریای همیشه شلوغ دانشگاه با سیگارهای پی در پی فعالبن. سال ترسهای کوچک متین افکار. سال یکه تازی حمید صحرایی. سال فشار همه جانبه بر دانشجوها.سال دانشگاه زنجان.دانشگاه زاهدان.دانشگاه شیراز.سال پلی تکنیک همیشه حادثه. سال جشنواره های زاگرس-ساوالان-خط سوم-شبهای شهریور.سال آشنایی دوباره با خنده های مهربان حمیدرضا شکارسری.سال شعر. سال دغدغه های نمی دانم.سال خنده های بی پایان.سال گریه های همیشه.سال شنبه های ارسباران.سال غیبت و توهین و افترا. سال بگیر.سال ببند.سال افعال امر...
کمی زیاده شد.اما بیشتر بود...
میان این همه تنگ/به سطل آشغال فکر کن ماهی/وقتی کابوسهایت درست از آب در می آيند...
و با دو شعر سال ۸۷ را می سپارم به خدای بزرگ...که او همه چیز را درست خواهد کرد. و خانواده های دوستان دانشجوی زندانی ام را از نگرانی در خواهد آورد...
"فمن یعمل مثقال ذره خیر یره و من یعمل مثقال ذره شر یره"
(اگر ممکن است روی شعرها نقد بنویسید نه نوشته ی بالا. نوشته ی بالا تنها یک نوع همدردی و بیان درونیات است.همین.متشکرم)
-------------------------------