سلام خدمت دوستان و همراهان صبور...
کمی دست پر آمده ام این بار! پس تا سرتان را درد نیاورده ام برویم و ببینیم چه گلی زده ام به سرم!
این بار فقط با اشعار کوتاه در خدمتتان هستم:
مادر بزرگ بر آینه غبار گرفته دست می کشید
من اما فکر می کردم
دست تکان می دهد برای خودش...
--------------------------
نه به چشمهای براق پريز...
نه به ترمز عبوس ماشين
با آن اخلاق بگیر نگیر...
نه به طای دسته دارِ طناب...
نه به فرو رفتن تيغ در خوابی سرخ...
نه!
به هيچ چيز اميدوار نیست!
آمبولانسی تکراری
که سالهاست
بهشت زهرا را به وجد نیاورده...
--------------------------------
پناهنده ی کدام ابرها بشوند؟
ستاره هايي که هر شب
می نشينند به خاک سياه
تا تو مسيرت را پيدا کنی
بادهای مخالف
رأيشان را بريزند در کدام بادبان؟
با اين دريای شوريده
با موج های مرده بر عرشه چه می کنی؟
.
.
.
دست بردار ناخدای پیر!
-----------------------------
هيچ اتفاقي
در اين عکس ها، خوب نمي افتد
.
.
وقتي تو پشت دوربين ايستاده اي...
------------------------------
تهران
مثل کف دستم بود...
دستم براي نقشه ها رو شد
.
.
هميشه يک نقشه همراهت داشته باش...
هر وقت داشتی گم مي شدی
دستهايم را بگير
---------------------------
(کلاغها)
سالهاست
ديگر عاشق اشيا براق نيستند...
به نسبت عجيبشان
با سنجاقکها فکر می کنند
با مگس ها
با پروانه ها
.
.
.
حلقه را
ميمونی از جيب داروين دزديده...