تبليغاتX
بيراهه

 

 

به راستی در غزه چه می گذرد؟؟؟

مهم نیست کدام سنگ/سنگها یک روز تمام می شوند/به خودت که می آیی/می بینی/زمین را سمت یک تانک پرتاب کرده ای...

 

عاشورای حسینی و فاجعه ی غزه بر تمام پیروان انسانیت و درستی تسلیت باد.

------------------------------------------------- 

نا به هنگام

 

 

همانطور که در عکس افتاده بود

بلند شد

خط کج کنار قاب را گرفت

و

بالا رفت

آنقدر بالا رفت

که بادبادکها کم آوردند

 

مادر اما

لباسهاي پدر را به کسي نداد

و هر شب کنارشان زار مي زد

گاهي هم

دستهاي ما را در جيبشان مي کرد

تا

به عمق فاجعه

پي ببريم

 

 

----------------------

ويترين                                                                                 

 

 

دوست داشتم پيرهن باشم

و بر تنت زار بزنم، آنقدر...

که دستهاي ريخته ات، جوانه بزنند

 

دوست داشتم شلوار باشم

تا با يک پايم، پايت

و با پاي ديگرم

صداي مين را در ميان بگذاري

 

دوست داشتم لباس باشم

تا وقت حراج

چند درصد فهميده باشمت

.

.

ولي نه !

بهتر است همين که هستم، باشم

تو به من نگاهي بيندازي و بروي

 

اين شيشه نمي گذارد

                   به تو بيايم...

 

----------------------------

زير پرچم

 

 

...همه چيز مرتب است

فقط گاهی

سيگاری که در جلد بالشت رفته

وسوسه ام می کند

گاهی خوابی که پس از خاموشی می آيد...

و اين تختخوابهای چند طبقه

آنقدر به آسمان نزديکم کرده اند

که هر شب

کابوس ستاره هايي را می بينم

که بر شانه های رئيس می ريزند

.

.

.

صبحها

صورتم را از آينه های چند نفره می شويم

کمربندم را محکم می کنم

و با فرمان رئيس

آنقدر می نشينم و برمی خيزم

که پاهایم فرو بروند در خاک

(درست مثل درختانی که

ریشه هایشان

دور تا دور پادگان دویده اند)

 

شبها

با سيگاری

پنهانی

پناه می برم به پنجره

و نامه هايت را دوره می کنم:

"ديگر چيزی نمانده است"

"درختها

از وقتی که رفته ای

شکوفه که نه

دائم کشيک می دهند

که با کدام بهار بر می گردی..."

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 15:1  توسط علی اسداللهی  |