بر سينه اي که دشت ها در ميانه اش گم مي شوند
سر به فلک گذاشته ام و می دوم...
.
.
.
روبه شانه ای که موهايت را در آن ريخته اي
دريا خودش را به موج زده
و لنجها از گوشه هاي دهانت باز می گردند
وقتي بو ببرند، چقدر بغضهايت را خورده ای...
وقتی زندگی را روی پاهای تو "سر" می کردم،
آيا به روي آينه مي آوردي که پير مي شوي؟
آيا باز مي دوم تا بدرقه ات؟ اي داد !
دريا دعاهاي تو را فوتِ آب شده...
مرغ هاي ماهيخوار به زني فکر مي کنند
که نمازش به خودکشي ِ نهنگها مي کشيد
به دستی که شيطنتهاي مرا تعميد مي کرد
بگو:
"از زير تا روي دوش، چقدر به باران فکر کرده اي؟"
.
.
.
بگو با کدام انگشت
اسمت را به سينه ات فشار دهم !؟
می دوی و مه دستهای تو را ميگيرد تا دور...
می دوی و پرده کنار آمده با پنجره
می دوی و دشت...
سفيد مي شود
سفيد
سفيد تر
سفيد ، تر