(به جمشید عالمی که در جاده های شمالی گم شد)
از زنان ِ رنگ به رنگ ِ شالیزار
.
.
.
تا جمعه بازارهایی که روی انتظااااااااااااار، کشیده می شوند
به دفتری از خاطرات به انقضا نرسیده، برمی گردم
زیر گریه زدی
انگار امیدت از تمام درختان قطع شده بود
( و دیگر تاب ِ خوردن این همه غصه کجاست؟! )
کجا می شود به هراز گفت
کمتر به پر و پای جاده باید پیچید
از دهن دره های کوه
.
.
.
تا چپ شدن خوابهای بی سرنشین
تا در این تعبیر های بی برو، برگرد
فقط بدانی بوی بهار نارنج
هیچ ربطی به صبحانه های شرجی نخواهد داشت
(و خون درخت را چطور می شود در شیشه کرد؟!)
مثل ِ خون گریه می کردی
خانه زیر شیروانی نشسته بود
ناودانها زور می زدند
خاطرات ابر را به کوچه بسپارند:
خنده های نیم سوز شده در آفتاب
دلهای ساده ای که مشتشان از پینه های بسته، باز می شود
و زنی در شالیزاری دور که تا چشم کار می کند...
از کفر جاده های بی خدا حافظ
.
.
.
تا کلاه برداری از سلام
زیر گریه می زنم!
--------------------------------------------
شعر دوم:(فرش)
اگر هرچه در دهانت بود
بار ِ اسب کرده باشی
و با دلی پر از کمندهای از دست در رفته
گلوی سکوت از گریه ات گرفته باشد
آنوقت سرِ کدام آهو
با دیوار شرط خواهی بست؟
و شکارگاه را به کدام دار می آویزی؟