تمام ِ تو را نشان می دهم
هیچ از قبل نمی دانم
هرچه می بینی همان است که همین حالا در یافته ام
درست مثل اینکه غبار برداری از عشق یا نفرت
ظالم نیستم، راست می گویم
چشم یک خدای کوچکم به شکل ِ چهار گوش
اکثر اوقات به دیوارِ رو به رو فکر می کنم
و فکر می کنم تکه ای از قلبم است
اما همیشه تاریکی و صورتها میان ِ ما فاصله می اندازند
حالا یک دریاچه می شوم
زنی مقابل ِِ من خم می شود
و تمام ِ مرا به دنبال ِ خویش می گردد
بعد به سمتِ دروغ ِ نورها بر می گردد
شمعها و ماه
من او را از پشت می بینم
و صادقانه نشان می دهم
و او اشکها و تشنج دستهایش را به من هدیه می کند
او همیشه می آید و می رود
هر صبح این صورتِ اوست که جای تاریکی را می گیرد
او در من دختری را غرق کرده
و در من زنی پیر شده، درست رو به روی او
----------------------------------------------
و اما شعری از خودم تقدیم به سال هشتاد و شش با تمام خاطرات خاکستری و کدرش...
میان این همه تُنگ به سطل آشغال فکر کن، ماهی!
وقتی کابوسهایت درست از آب در می آیند ...
وقتی درختها از اتاق عمل بیرون نیامدند
و مرگ لباس ِ سبزش را روی زمین پرت می کرد،
ما دیگر از کدام شاخه سفره می چیدیم ...؟
دیگر بالی در آسمان ِ تعطیل، باز نمی شود؛
و این تخم مرغها، خوابِ رنگی ِ پروازی دست جمعی اند
بگو رنگم از آتش بپرد یا از بام؟!
یا میان ِ این همه چوب،
درخت به حال کداممان خواهد سوخت؟
به حال و روز ِ بعد فکر کن
و تقویم را از میان بُر بزن به هر فصلی که می خواهی
بگذار تا تشت روی دریا تمرکز کرده،
دلش را با این همه ماهی خالی کنیم و بخندیم
تا با لباس نو، تو را در عکسهایت بیاندازم
بخند !
و خانه را از در و دیوار، بتکان
بعد به آرزوهای در ترافیک مانده زنگ بزن
بگو شب دیر می آیی ...
بگو دیگر این تن از کدام دست فروشی خواهد شد؟
باید آنقدر حالمان را به هم بزنیم
که آینده از در باز شود و برگردد
بر می گردم !
و جز نگاه پاره های جیبم را نیز به در می دوزم
.
.
.
می خواهم با چشم باز بمیرم، ماهی!
همین!
با بغضی شبیه بمب
و دخیلهایی به گلوله بسته شده
استخوانها را با پرچم کادو می کردیم
و " دیگر آن روی سگم بالا آمده بود"
زن خودش را سیاه می کرد و می دوید
شاید چند درصد از مرد از روی مرگ کم شده باشد
شاید پدر بلند شود
و دست و پاهای بریده را به کودکانش بدهد
تا پازلش را درست کنند
" یا اینکه به مرگ پلاک اشتباهی داده ایم "
با دلی از عزا در آمده
به جای سر
به هر دری که می توانید بزنید
شاید به جای سیاه
با رنگهای دیگری سیر شدیم...