صحبت از سپهری که به میان می افتد "عرفان" نیز به گونه ای در بحث دخول می کند.واژه ای که علی رغم تمام پیچیدگی و گنگ بودن وصولش همواره در ارتباط با "سنت" به کارکرد رسیده و جلوه می کند(اگر با همان تعریف مالوف سنت را حول دین و دین را در حالت اصیل خودش حول عرفان به بررسی بپردازیم.عرفانی که البته با طریقت و بسیار بیشتر با حقیقت دین در ارتباط می افتد نه شریعت آن).
از زاویه ای دیگر نیز سنت با توجه به رویکرد خدا مدارانه اش همواره مقابل مدرنیته و نگاه اومانیستی ِ آن می ایستد. با توجه به نسبتِ عرفان با رویکرد سنتی(نه عصر سنت یا هر عصر خاص دیگر) می توان استنباط کرد که عرفان نیز با روح مدرن به تقابل می ایستد.(باز هم تاکید می شود با روح مدرن نه عصر مدرن یا هر عصر دیگر)و انتساب نگاه و تفکر عرفانی اغلب مترادف با زایل شدن نگاه ِ مدرنیستی و انسان مدارانه است.
در اکثر بررسی های صورت گرفته روی ِ آثار سپهری،اشعارش را با نسبت دادن دیدگاه عرفانی به او وا شکافی کرده اند. پیش فرض کردن این ایده منطق حاکم بر بسیاری از نقدهای صورت گرفته روی آثار او می باشد.در این بررسی ها صحبت از شاعری اشت که با سوژه های دیگر به همذاتی رسیده و با حل شدن در آنها به عرفان خاص ِ خود دست پیدا کرده است.شاعری که با توجه به نگاه خاص ِ خود به عناصر طبیعت و توجه متفاوت به آنها با عرفان آسیای شرقی نیز مرتبط می شود.عرفانی که به هیچ انسان یا حتی موجود ِ زنده ای به چشم ابژه نمی نگرد.
در اشعار سپهری "من" بیش از آنچه باید دیکتاتور است وبه شکل راوی ای که تمام حوادث را دیده و ما بقی را می تواند حدس بزند عمل می کند.منظور از این دیکتاتوری امر کردن یا خود برتر بینی نیست بل منظور از آن تاکید بیش از حد ِ "من" بر جنبه های شخصی و ندرت مصداق بودن ِ آن برای ِ "من" ِجهان شمول و انسانی می باشد."من"ی که با تکرار ِ قائم به ذاتِ خود بودن در اصل دید عرفانی خود(حتی از نوع آسیای شرقی ِ آن) را زیر سوال می برد و این طور می نماید که "من"ی اومانیستی در سطورِ او مستور است.
"من"ی که در زمان ها و مکان های مختلف به گردش می پردازد و به دنبال ِ "مطلوب"ِ خود می گردد.گاه همین مطلوب اکثر مخاطبان را به خوانشی یکسان که جا در ناخود آگاهِ آنان دارد رهنمون می سازد.(نا خود آگاهی که توسطِِ نظام ِ آموزشی و تفسیری که کتب درسی و رسانه ها القا می کنند،در ذهن ِ مخاطبان وارد می شود.اصطلاح ِ رایج این القا و خوانش یکسان از تمام ِ متون ِ ادبی "شعر عرفانی"و"خدا محور" است)
مخاطب این طور می پندارد که گم گشته ی اشعارِ سپهری ورای ِ زمین و آسمانی است.حال آنکه در اشعارِ او این مطلوب همواره برای رسیدن به بقاست نه فنا.میل به ادامه دارد نه جدایی.
و حتی در سطرهایی مانند:
می روم بالا تا اوج
من پر از بال و پرم
راه میبینم در ظلمت
من پر از فانوسم
من پرم از نورم و شن
من پر از دار و درخت....
(روشنی،من،گل،آب)
که بیش از همه تمایل به انقطاع و سلوک در رونمایِ آنها مشهود است،با کمی نگاه متفاوت و بدون پیش فرض می توان دریافت که بیش از میل به مفاصله با عالم جسمانی،میل به تمجید از خویشتن و رسیدن به حدِ پروردگاری در آن موجود است.و این تمایل به شکل من خدایی روی می دهد نه در خدایی.توسل در آن نیست،تملک و تصاحب در آن است.رویای مبدل گشتن به ابر انسان و استفاده از تمام ابزار و امکانات برایِ نیل به مقصود.
حال اگر به توصیه ی سهراب عمل کنیم که:چشمها را باید شست و سطر آخر شعر مذکور را دیگر گونه خوانش کنیم
چه درونم تنهاست
نشان از انسانی مدرن می بینیم که دردِ خود را به زبان آورده و لب به گلایه گشوده است.باری عارف از تجرد و خلوت لب به شکوه نمی گشاید و هیچ دم خود را تنها نمی بیند:
همه گویند طاهر کس ندارد خدا یار ِ مویه،چه حاجتِ کس؟
سپهری سعی به دیگرگونه بودن دارد.سعی می کندبا طبیعت یکرنگ شود.از افسونِ گل ِ سرخ بگوید.برای هر موجودی ذاتی در نظر گیرد و با او هم زاد پنداری می کند.اما همانگاه که همین ها را می گوید باز تمایل به اقتدار "من" ِ راوی دارد.از علم ِ خود میگوید و نبض ِ امور را به دست می گیرد و نمی داند حضور در وضعیت ِ مدرن و گذار به آن او را به این دوگانگی ها رسانده است.نا گزیر اعتراض می کند اما در نهایت سازش می کند،طغیان می کند اما زود آرام می شود:
آشتی خواهم کرد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت...
مردمان ِ کشورهایی که همواره مصرف کننده ی مدرنیسم بوده اند و هرگز در پیشروی و بازتولید ِ آن شرکت نجسته اند نوسان ِ میانِ حال و گذشته و ترجیحِ یکی از آنها که در اصل انتخاب ِ یکی از دو فصل زندگیشان یعنی مدرنیته و سنت است،را احساس کرده اند.و همین موجب معلق ماندن ِ آنها در برزخی نا معلوم می شود.سپهری نیز از همین شکاف شعر هایش را برون می کشد و در همین وضع دست به آفرینشی با نگاهِ مشکوک میزند.هرچند خود می پندارد که مطلوب خود را یافته و آرام گشته اما در اصل در حال ِ فرار است و با پناه به خیالها و آرمانهای ناممکنش سعی به فراموشی دارد:
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد،بردارم
وبه سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست...
و او به طبیعت می گریزد."عصر پولاد"و "اصطکاک فلز" او را مجبور به این تصمیم کرده است.به نظر می آید این مکاشفه و نزدیکی که سهراب به آن دل بسته ناشی از خلط و شاید اشتباهِ او در نوع دریافت است که آن را حضوری پنداشته است.حال آنکه حصول ِ آن با توجه به تبلیغاتِ آن موقع و حتی کنونی ِ جوامع ِ مدرن که سعی در دفاع ِ منابع ِ طبیعی و تشویق به توجه به آن(بر خلافِ ذاتِ مدرن ِ خود) با مانور روی ِ آموزه های شرقی مانندِ کنفوسیوس ، بودا ، برهمن و کریشنامورتی محتمل تر می نماید.این که او در شعرش عارف باشد و در عمل این طور ننماید قبول ِگزینه یِ دوم را آسان تر می کند.
می توان روح عقل گریز و معترض او را به مدرن ِ رومانتیستی نزدیک تر دانست.به خصوص که او همواره از شهر که مظهر مدرنیته می باشد،گریزان است.و شاید نگاهی مدرن متمایل به روسو:همانطور که در مدرنیته ذهنش را شکل می دهد به زنجیره های در هم تنیده و درهم کشنده ی آن اعتراض می کند.
او همچنان که از مدرنیته می گریزد به آن ملتزم نیز هست و این گونه است که در سر ِ خود رسیدن به اتوپیای موعود را می پرورد:
پشت دریاها شهری است
قایقی باید ساخت...
شاد برای بررسی این موضوع ملحوظ شدن ِ موقعیتِ انسان ِ آن دوره لازم باشد.انسانی که با وعده ی اتمام بحران ها و رسیدن به بهشت زمینی تفنگ ها را بر پشت گذاشت و به استقبال ِ جنگ های جهانی رفت و همین طور که به جلو حرکت می کرد به تو خالی بودن ِ آرزوهایش پی می برد،اما باور شکست را با تلاشها و دست و پا زدن های بی ثمرش به تعویق می انداخت.و سپهری در همین زمان هاست که به شعر می رسد و مانند تمام هم عصرانش لب به اعترافِ به خطا نمی گشاید و همچنان بر باورهایش پا می فشارد و به پایان ِ این شب و سیاه روزی می اندیشد:
اهل کاشانم اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
من با تب،من با تاب
خانه ای در طرف دیگرِ شب ساخته ام...
از همین روست که شعر سهراب میان مخاطبانش به شعری احساسی،آرمانگرا معروف است.شعری که موقعیت زمانی و مکانی خود را بر نمی تابد و گاه در زمان خودش تا مرز اضحملال پیش می رود.
هر چند به محیط بودن ِ سپهری به مفاهیم و تفکرات گوناگون فلسفی و عرفانی با مراجعه به اشعارش ی می بریم اما این نکته هرگز مانع قلمداد کردن ِ او به عنوان شاعری انسان گرا و حل شده در مدرنیته نمی شود و حتی می توان گفت تمسک او به تمام این تفکرات و مفاهیم برخاسته از همان روح مدرنیستی و اشباع ناپذیری ِ او از تسلط و برخورد با مسائل متفاوت می باشد.
تلاش صورت گرفته در این مقاله به منظور زیر سوال بردن یا رد منسوب کردن سپهری به تفکر و اشعار عرفانی نیست.بل هدف ارائه ی خوانشی جدید و ارائه ی زاویه ی دیدی متفاوت نسبت به ماضی است.و این که از خطر محتوم کردن حکم مذکور(عرفان) نه تنها در اشعار سپهری بلکه سایر شعرا بکاهد!
یک نفر صدا زد: سهراب!
کفشهایم کو؟
علی اسداللهی.مرداد ۸۶