تبليغاتX
بيراهه
پدر هنوز داشت پشت میز سیگار می کشید و خودش رو فوت می کرد به روزهایی که با هیچ بادی از ذهنش تکون نمی خوردند:فوت
نمی خوردند:فوت
ـنمی خورم!ممنون!ببین من میخوام بدونم تو چرا این کارا رو می کنی؟

ـراستیاتش من خیلی از چشمهای تو خوشم می آد.من اولین بار تو رو...

 
...وزن از مانتوی سفیدش رفت تو یه چادر سیاه
از تو کافی شاپ رفت روبروی سقا خونه ی سر بازار
از تو چادرش کوتاه می خندید و باز سیاهی رو به دندون می کشید...


"سال بعد پدر داماد شد.
بعد من به دنیا اومدم(البته پدر قبلش هم پدر بود.فکر کنم همیشه پدر بوده)
چند سال بعد انقلاب کرد و رفت جنگ.
خبر شهادتش اومد(گویا مفقودالاثر شده بود)
خبر پدر نیومده مامان با یه غریبه ازدواج کرد و رفت.
پدر با اسرا برگشت
من شاعر شدم.
مادر مرد(مطمئن نیستم از کسی شنیدم)
و پدر هنوز داشت خودش رو فوت میکرد"

ـگفتم که من عاشق چشمهای توام.قول بده این بار نذاری بری.فقط چند روز صبر کن تا من ازین جا مرخص شم.قول بده منتظر می مونی.قول بده!

زن روی کاغذ نوشت:فلوکسیتین ـ خواب آور

بعد رو به پدر کرد و گفت:قول می دم عزیزم.قول می دم.اما الان وقت اسراحته.
پرستار!پرستار!

***

پدر سیگار رو در آورد و روبروی خودش نشست.
داشت به میزهای دیگه ی کافی شاپ نگاه می کرد که همه ی دختراش سفید تن کرده بودن.

روی میز آجیل هایی ریخته بود که پدر به خانوم دکتر تعارف کرده...

فوت...

فوت...

فوت... 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:53  توسط علی اسداللهی  |