کوچه درست شبیه روزی شده بودکه احمد رو بردن تا توی میدون اصلی شهر دار بزنن.
پرده رو کنار زد تا خونه هم به اطرافش یه نگاهی بندازه.چند تا بسیجی از طبقه ی بالای خونه ی روبرویی کتابها رو می ریختن تو حیاط.حالا مغز کاشی ها پر شده بود از خاطراتی که انقلاب ۱۹۱۷ رو رقم زده.
نمی شد کاری کرد.فقط می تو نست پنجره رو ببنده تا صدای زنای تو کوچه فلش بک نزنه به روزهایی که خودشم یادش نمی اومد چند وقت گذشته ازش.
پنجره رو بست.لباسشو تنش کرد و رفت سمت انباری که توش با رفقا قرار گذاشته بود.غروب نشده ده ـ یازده تا آژان با یه آسپیران سبیل کلفت ریختن تو.مارکس لنین غذا توده به همراه تمامی مبانی سوسیالیسم از درزهای دیوار زدن به چاک.به خودش که اومد دید فقط خودش مونده و چند تا جوون دیگه که الان خیلی دلشون میخواست خونه خوابیده بودن و ریه ها شون از بوی آبدوخیار پر و خالی می شد.
بد جور تو هوا بوی کاغذ کاهی و دوات پیچید.انگشتش رو آبی کرد و چسبوند پایین کاغذ.آسپیران هم یه "ها" رو مهر کرد و سمت چپ کاغذ عکس شیری افتاد که خورشید پشتش نیم سوز شده بود.احمد رو اوردن تو.سرش رو به نشون تایید تکونی داد و انداخت پایین.آسپیران به سبیلهای بلندش دستی کشید و گفت:مطمئنی؟خودشه؟
بدون اینکه دوباره به احمد نگاه کنه داد زد:گفتم که آره!
آسپیران گوشی رو بر داشت:
ـوصل کنید به ۵۱۸ (بعد چند لحظه) سلام قربان!رئیسشون مشخص شد.من تابع اوامر شما هستم!
صدای گنگی لیز خورد تو اتاق بازپرسی.تقدیر احمد کش اومد روی سیمها و آسپیران با قاطعیت گفت:اطاعت میشه قربان!
فردا صبح احمد رو بردن میدون اصلی شهر.پنجره رو بست.لباسشو تنش کرد و ...
+
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 12:17  توسط علی اسداللهی
|