خدا را شکر که به من این توانایی را داد که از یک سری وابستگی های بی معنی نجات پیدا کنم!
از باندهای مافیایی! از متوهم های پوچ! از خود شاملو پندارها! از بر و بچه های تیم ملی هنرمندان!
از آسمان جل هایی که به مرحمت الهی در سطح صفر سوادی دست و پا می زنند(آکادمیک و غیر آکادمیک) و گاهی برای خالی نبودن عریضه می گویند: زبانشناسی!
از کوچولوهای شمالی! کوچولوهای جنوبی! کوچولوهای شرقی! کوچولوهای غربی! و بالعکس!
در عصری که همه می توانند شاعر باشند با سیگار!
با چای!
با ...گفتن و ...شنفتن!
با تا بوق سگ از زبان مندینگ کردن شعر(!) سخن گفتن!
با به به و چه چه گفتن برای رفقا و کوبیدن دیگران!
با در تریای فرهنگسرای هنر لاس زدن!
با در فرهنگسرای اندیشه قصصصصصصصیده(!) خواندن!
با در خانه ی شاعران کف پای ساعد باقری را لیسیدن!
با گوزیدن در ساختار!
با ریدن در فرم!
با لاسیدن روی متن!
با خود ارضایی با خودکار!
با
با
با...
(خدا را شکر که من شاعر نیستم!)
والا!
از این به بعد هم این وبلاگ با شعر دیگران به روز می شود!
دوست خاله زنک عزیز که الان خوراک غیبت شبت جور شده! بله با شمام!
لطفا زودتر گورت رو گم کن!